close
چت روم

داستان زیبای \"و نام من شقایق شد\"

قالب گراف - مرجع قالب و گرافيک بلاگ ديزاين - سامانه طراحي سايت تبليغات تبليغات
  • نويسنده :
  • یکشنبه 17 بهمن 1395 ساعت: 10:55
  • بازديد: 90
  • شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
    اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم
    گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
    نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
    یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
    و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
    ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

    http://s1.picofile.com/file/7230035050/181109.jpg

    ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
    و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت
    شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
    به جان دلبرش افتاده بود-اما-
    طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد
    ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند
    شود مرهم ، برای دلبرش آندم شفا یابد
    چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
    بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
    و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه
    به روی من
    بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
    به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد
    و او می رفت و من در دست او بودم
    و او هرلحظه سر را رو به بالاها  ، تشکر از خدا می کرد
    پس از چندی
    هوا چون کورۀ آتش، زمین می سوخت
    و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
    به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
    در این صحرا که آبی نیست ، به جانم هیچ تابی نیست
    اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
    برای دلبرم هرگز دوایی نیست
    و از این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما!
    نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
    من در دست اوبودم
    و حالامن تمام هستیش بودم
    دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
    نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟
    و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
    که ناگه
    روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد
    دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -
    مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
    نشست و سینه را با سنگ خارایی
    زهم بشکافت
    زهم بشکافت
    اما ! آه
    صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
    زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
    و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
    نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
    به من می داد و بر لب های او فریاد
    "بمان ای گل"
    که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی
    "بمان ای گل"
    ومن ماندم
    نشان عشق و شیدایی
    و با این رنگ و زیبایی
    و نام من شقایق شد
    گل همیشه عاشق شد

    دسته بندي : داستان کوتاه,
    مطالب مرتبط
    بخش نظرات اين مطلب

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی